من در کشوری زندگی میکنم که معنی نامش «سرزمین آزادگان» است؛ اما از آزادی و آزادگی فقط نامی بر آن باقی مانده و بس.
مایل نبودم در روزهای انتخابات و پس از آن پستی بنویسم و گرفتار جو سیاسی شوم. مایل بودم مانند همیشه برکنار از سیاست باشم و نظارهگر بازیگران آن. اما نمیشود در eran زندگی کنی و از سیاست برکنار بمانی.
تلخم. مثل همهی مردم آزادیخواه وطنم که این روزها تلخند و بیش از آن سرگشته. تلخم از این که باید خدا را شاکر باشم که هنوز ایمیلم را و وبلاگم را در اختیار دارم. تلخم از این که هرتکه از حقم را که از دست بدهم، باز باید خدا را شکر کنم. تلخم که باید در پیروزی آنان که حقم را ستاندهاند، پایافشانی کنم و به سوگ فرزندان این سرزمین آزادگان بنشینم که نخواستند دروغ بر کشورشان چیره شود.
تلخم که تاریخ کشورم هر روز تکرار میشود، و هنوز از ما خون و شهید میطلبد و ما همچنان اندر خم یک کوچهایم...
تلخم که پس از صد سال هنوز باید مرغ سحر بخوانم و آه شررباری برکشم که سوزو گدازش تاکنون نتوانسته هیچ قفسی را زیر و زبر کند...
و فقط میتوانم به یاد اخوان عزیز باشم که احتمالاً هنگام سرودن قاصدک و کتیبه روزهایی این چنین را تجربه میکرده است.
اما امیدم را از دست نمیدهم و منتظر خردک شرری میمانم که شاید آتش زیر خاکستری باشد و بتواند شعله حق مرا احیا کند...
تلخم اما همچنان ایستادهام
صبور
سنگین
پابرجای....
