من در کشوری زندگی میکنم که معنی نامش «سرزمین آزادگان» است؛ اما از آزادی و آزادگی فقط نامی بر آن باقی مانده و بس.
مایل نبودم در روزهای انتخابات و پس از آن پستی بنویسم و گرفتار جو سیاسی شوم. مایل بودم مانند همیشه برکنار از سیاست باشم و نظارهگر بازیگران آن. اما نمیشود در eran زندگی کنی و از سیاست برکنار بمانی.
تلخم. مثل همهی مردم آزادیخواه وطنم که این روزها تلخند و بیش از آن سرگشته. تلخم از این که باید خدا را شاکر باشم که هنوز ایمیلم را و وبلاگم را در اختیار دارم. تلخم از این که هرتکه از حقم را که از دست بدهم، باز باید خدا را شکر کنم. تلخم که باید در پیروزی آنان که حقم را ستاندهاند، پایافشانی کنم و به سوگ فرزندان این سرزمین آزادگان بنشینم که نخواستند دروغ بر کشورشان چیره شود.
تلخم که تاریخ کشورم هر روز تکرار میشود، و هنوز از ما خون و شهید میطلبد و ما همچنان اندر خم یک کوچهایم...
تلخم که پس از صد سال هنوز باید مرغ سحر بخوانم و آه شررباری برکشم که سوزو گدازش تاکنون نتوانسته هیچ قفسی را زیر و زبر کند...
و فقط میتوانم به یاد اخوان عزیز باشم که احتمالاً هنگام سرودن قاصدک و کتیبه روزهایی این چنین را تجربه میکرده است.
اما امیدم را از دست نمیدهم و منتظر خردک شرری میمانم که شاید آتش زیر خاکستری باشد و بتواند شعله حق مرا احیا کند...
تلخم اما همچنان ایستادهام
صبور
سنگین
پابرجای....
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصلهای خشک گذر میکردند...
بعد از مدتها تصمیم گرفتم این وبلاگ را زنده کنم. و با کلام زیبای فروغ عزیز شروع کردم. فکر کنم سه سالی میشد که جملهای هم در آن ننوشته بودم. نوشتن به نظرم بیهوده میآمد و بیشتر میخواندم. البته همه دوستانی که با روحیه من آشنایی دارند، میدانند که ممکن است این دوره هم موقتی باشد و باز من به همان سکوت خودم پناه ببرم. سکوتی که سرشار از گفتنهاست. گفتنهای بیارزشی که دیگر نوشتن ندارد. و هرگاه که حس میکنی باید از گفتن بازبمانی، زمان نوشتن است.
فعلا تصمیم من بر این است که در همان موضوع فرهنگ عامه، کمکم پژوهشهایم را مکتوب کنم تا برای خودم سیاهمشقی باشد و یادداشت و نت برداشتنی، تا کی به سرانجامی برسد و تبدیل به مقاله یا مقالههایی شود.
اما این روزها تب انتخابات ریاست جمهوری در ایران داغ است. دوست عزیزی که برای مدتی به سفر مطالعاتی خارج از ایران رفته است و افسوس میخورد که زمان انتخابات و داغی فضای قبل از انتخابات را از دست داده است، هر روز از من از بازار انتخابات میپرسد. و من که نه به سیاست علاقه دارم و نه موضوعات را دنبال میکنم، مجبورم اخبار را بخوانم و گزارشگونهای برای این دوست عزیز بنویسم.
امروز این اطلاعات و اخبار به بحثهای داغ سیاسی منجر شد و من متهم شدم به بدبینی و سیاهبینی و این که به آینده امیدی ندارم.
خستهام از این که ذرهذره زندگیم با سیاست ارتباط پیدا کند. خستهام از اینکه آرامش زندگیم با بحثهای سیاسی از بین برود. خستهام از اینکه کارم، زندگیم، نوشتنم، خواندنم و همهی امور زندگیام به سیاست وصل شود. و به یاد زری در سووشون افتادم. که میگفت مثل حسین کازرونی هرروز چرخ چاه را میچرخانم، بیاین که برای خودم کاری کرده باشم و بی اینکه دستهایم کار مفیدی کرده باشند. همهی انرژی ما هم در همین بحثها از بین میرود. همه کار و زندگی عادیشان را ول کردهاند و چند ماهی است که به این تخته نرد چسبیدهاند، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید....
و اما من مشغول امیرارسلان نامدار هستم و همزمان هزار و یک شب. مشغول پیگیری دو مسأله در این مجموعهی زیبا و بینظیر. یکی نقش حضرت سلیمان و معجزات او در داستانهای مختلف و دیگری تأثیر زنان در این مجموعه. شهرزاد، قهرمان این مجموعه که نامش جاویدان ماند، تأثیرگذارترین است که مرگ را از خود و دیگر دوشیزگان دور میکند.
علت کشته شدن دوشیزگان به دست سلطان، خیانت همسر محبوب وی است که سلطان را به همهی زنان بدبین کرده است. و این گناه دائماً در هزار و یک شب تکرار میشود. چنانکه تا شب هفتم شش مورد خیانت زنان نقل میشود. یعنی تا اینجا، تقریباً موتیف هر داستانی خیانت زنان است.
فکر میکنم برای اولین پست کافی باشد
