این روزها در مشهد هستم. هوای خنک شهر مشهد، حال و هوای ماه رمضان در این شهر و خدایی بسیار نزدیک.
من در مشهد بسیار تنبل می شوم. حتی دوست ندارم از خانه پا بیرون بگذارم. تنها پیاده روی های بعد از افطار در کوچه های خلوت را دوست دارم. که آنهم کمتر تنهایی دست می دهد؛ ولی و بگردی هایم را فراموش نمی کنم، گرچه این کامپیوتری که متعلق به من نیست و به آن تسلط ندارم، خود عذابی است الیم.
امشب بسیاری از وبلاگ ها را که باز کردم، سخن از عمران صلاحی بود. و من نمی دانم چرا یاد اخوان افتادم:
من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که می بینم بدآهنگ است
بیا ره توشه برداریم، قدم در راه بی برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
غرق شدم در وبلاگ خواني. آمده بودم كه وبلاگ بنويسم، ولي بيشتر از آن كه بنويسم ميخوانم. و جالبتر آنكه كامنتها بسيار مرا جذب ميكند.
نوجوان كه بودم مثل همه نوجوانها مي خواستم بشريت را نجات دهم. ميخواستم زنان را نجات دهم، ميخواستم فارسي را پاس بدارم، و خلاصه همه كارهايي را مي خواستم انجام دهم كه در ذهنم قهرمانانه بود. حالا در کامنت های وبلاگ ها، همه نوجوانی خودم را می بینم.
از همه دوستان عزیزی که مرا مورد تفقد خود قرار داده اند و می پرسند چرا پست جدیدی نمی نویسم، ممنونم. این روزها به شدت مشغول مطالعه کامنت ها و دسته بندی آنها هستم. امیدوارم بتوانم مطلب درخور توجهی در این زمینه بنویسم. ولی به علت زیادی کامنت ها و اینکه بسیار مرا سرگرم و مشغول می کنند، نمی دانم کی موفق به این کار خواهم شد.
