تبليغاتX
نمادها و نشانه ها
فرهنگ عامه

 

 

وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان: فرهنگ عامه مكتوب

يكي از دغدغه‌هاي هميشگي من از بين رفتن خرده‌فرهنگ‌هاي عامه و خرده‌ فرهنگ‌هاي روزمره زندگي است. چرا كه اين فرهنگ، اغلب شفاهي است و سينه به سينه از نسلي به نسلي منتقل مي‌شود و طبق مقتضيات روز، اضافات يا بريدگي‌هايي در آن به وجود مي‌آيد. فرهنگ عاميانه حيات خاص خود را دارد. باورها و عقايد گاه به‌ وجود مي‌آيند، گاه جانشين عقيده‌اي ديگر مي‌شوند و گاه از ميان مي‌روند. براي حفظ و جمع‌آوري آنها نيز كوشش چنداني نكرده‌ايم.  البته از همت بزرگ احمد شاملو (در كتاب كوچه) نمي‌توان ناديده گذشت ولي فرهنگ عامه هم روز به روز تغيير مي‌كند و تغييرات جديد نيز بايد ثبت شوند.

آنچه به عنوان مظاهر فرهنگ عامه به كار مي‌رود معمولاً مضامين زير است:

افسانه‌ها، آداب و رسوم، ترانه‌ها، باورها، تمثيلات، خوابگزاري، طالع‌بيني، چيستان، جوك و لطيفه، ضرب‌المثل‌ها، اذكار و اوراد، دارو و درمان، بازي، تصنيف، دشنام، دعا، نفرين، اشياء مورد احترام عامه (فتيش) و تفأل.

تقريباً همه اين موارد (البته هنوز به افسانه‌ها برنخورده‌ام) در وبلاگ‌هايي كه من آنها را وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان مي‌نامم، ديده مي‌شود. در اين وبلاگ‌ها گاه نويسنده نام خود را مي‌گويد ولي هويت تنها در نام او خلاصه مي‌شود ، در حالي كه در وبلاگ‌هاي تخصصي مي‌توان از تحصيلات، علايق جدي و موقعيت اجتماعي نويسنده آگاه شد. وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان بيشتر مانند دفترچه خاطرات شخص و محلي براي ثبت تجربيات فردي او هستند. نويسندگان اين وبلاگ‌ها محملي يافته‌اند كه بدون نگراني از برچسب خوردن، عقايد و باورهاي خود را ابراز كنند. در اين وبلاگ‌ها همه آداب و رسوم زندگي را "از خشت تا خشت" مي‌توان ديد. مراسم تولد كودكان، ازدواج، عروس خانمي كه نحوه تهيه جهيزيه‌اش را ثبت كرده، مادري كه چگونگي تولد بچه و آداب نگهداري كودكش را مي‌نويسد، كسي كه از خوابش مي‌گويد و آن را تعبير مي‌كند، دلنگراني‌هاي روزمره جوانان و نوجوانان، نذر كردن، ختم گرفتن، دعا كردن، از تقدير ناليدن، ضرب‌المثل‌ها، اصطلاحات عاميانه، دشنام‌ها و حرف‌هاي ركيك، ذكرها و اوراد براي رسيدن به آرزوها و... . حتي بعضي از اين وبلاگ‌ها آموزش هم مي‌دهند، مانند وبلاگ آموزش جادوگري، وبلاگ آموزش مانتره‌ها، وبلاگ‌هاي طالع‌بيني، تعبير خواب و ... .

در وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان كمتر املا و دستور زبان صحيح فارسي را مي‌بينيم. گاه شنيده‌ايم كه از سامان‌دهي خط و دستور زبان فارسي در محيط رايانه و اينترنت و حتي وبلاگ‌ها مي‌گويند؛ ولي دستورالعمل صادر كردن براي وبلاگ‌ها دقيقاً مانند كنترل دفترچه خاطرات شخصي مردم است.

همانطور كه در پست قبلي ذكر شد، حدود ۶۰۱۹۴ وبلاگ شخصي فقط در بلاگرهاي پرشين بلاگ و بلاگفا وجود دارد و اگر بلاگرهاي ديگر هم همين ميزان وبلاگ فارسي داشته باشند و هر وبلاگ فقط يك پست و به اندازه يك صفحه چاپي باشد، باز هم يك منبع غني از فرهنگ عامه و پيكره گفتاري زبان فارسي داريم.

در اين وبلاگ‌ها رد پاي ادبيات ايران و جهان را نيز مي‌توان يافت. گفتارهايي از ماركز،  بورخس، پائولو كوئيلو، اشعار حافظ و خيام و سعدي و ديگر شعراي كلاسيك؛ اشعار فروغ فرخزاد و سهراب سپهري و شاملو و اين خود نشانگر چگونگي علاقه و استفاده عامه از ادبيات كلاسيك و رسمي است.

اين وبلاگ‌ها، اولين مكاني هستند كه فرهنگ عامه را از سوي عامه، مكتوب مي‌كنند و پيكره‌اي غني براي پژوهش‌هاي زبان‌شناسي، جامعه‌شناسي، مردم‌شناسي، ايران‌شناسي، دين‌پژوهي و رشته‌هاي مرتبط ديگر فراهم مي‌آورند.

 

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

دسته‌بندي وبلاگ‌ها

بيشتر از يك هفته در سفر بودم و امروز صبح كه آخرين وبلاگ را بستم (براساس تعداد نمونه‌هايي كه براي خودم تعيين كرده بودم) انگار كه از يك سفر دور و دراز به خانه برگشته‌ام. نياز به استراحتي عميق تا اين همه ديدني و شنيدني را مرور كنم. انگار به همه جاي دنيا سرك كشيدم. همه دنياي بزرگ ما روي مانيتور كوچك من بود.

در اين ده روز، وبلاگ‌هايي را انتخاب مي‌كردم و به لينك‌ها و كامنت‌هاي آنها هم سر مي‌زدم. يك سلسله آدم‌هاي بسيار جالب (كه البته درستش اين است كه بگويم يك سري افكار جالب پيدا كردم).

سعي كردم موضوعات وبلاگ‌ها را دسته‌بندي كنم؛ ولي به چندين نوع دسته‌بندي رسيدم نوعي دسته‌بندي كه در پرشين بلاگ و بلاگفا (معتبرترين بلاگرهاي فارسي) ديده نمي‌شود. در اين دو بلاگر، موضوع را نويسنده نامگذاري مي‌كند درحاليكه ممكن است گاه اشتباه نامگذاري شده باشد.

مثلا من وبلاگ‌هاي احساساتي و عاشقانه را در وبلاگ‌هاي خانوادگي جاي نمي‌دهم.  اين وبلاگ‌ها شخصي هستند و بيشتر دفترچه‌هاي خاطراتي كه شايد اگر پدر و مادر بخواهند آن را ببينند، نويسنده قبلاً آن را پاره يا پنهان ‌كند.

در مجموع در دو بلاگرپرشين بلاگ و بلاگفا، ۱۳۸۳۰۴ وبلاگ ديده مي‌شود. پرشين بلاگ هم تا ۲۳ مرداد اعلام كرده بود كه ۱۳ ميليون پست و كامنت در اين بلاگر به ثبت رسيده است. تعداد ۶۰۱۹۴ وبلاگ (يعني حدود يك دوم وبلاگ‌ها) شخصي و عمومي اعلام شده است.  البته بدون احتساب بلاگرهاي ديگر كه آمار ارائه نمي‌دهند.

به طور كلي به نظر من مي‌توان وبلاگ‌ها را از چند منظر بررسي كرد:

الف) از نظر شخصيت حقيقي نويسنده؛ شامل: دو گروه وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان و وبلاگ‌هاي داراي نام نويسنده مشخص

ب) از نظر موضوع؛ شامل: وبلاگ‌هاي شخصي و وبلاگ‌هاي داراي موضوع تخصصي

ج) از نظر محيط زندگي نويسنده؛ شامل: وبلاگ‌هاي درون ايران (كه مي‌توان آن‌ها را نيز به وبلاگ‌هاي تهران و شهرستان‌ها تقسيم كرد) و وبلاگ‌هاي ايرانيان مقيم خارج از كشور

د) از نظر سطح محتواي مطالب؛ شامل: وبلاگ‌هاي استادان و دانشجويان و وبلاگ‌هاي توده مردم

ه) از نظر سن نويسنده؛ شامل: وبلاگ‌هاي نوجوانان و جوانان و وبلاگ‌هاي ميان‌سالان

و) از نظر تعداد نويسنده؛ شامل: وبلاگ‌هاي فردي و وبلاگ‌هاي گروهي

ز) از نظر بلاگر مورد استفاده؛ شامل‌ بلاگرهاي ايراني (مانند پرشين‌بلاگ، بلاگفا، بلاگ اسكاي) و بلاگرهاي غيرايراني و يا استفاده از سايت‌هاي شخصي به‌منزله يك وبلاگ

ح) از نظر قالب و زبان وبلاگ

البته اين‌دسته‌بندي‌ها در چندين نقطه با هم همپوشاني دارند: مثلاً وبلاگ‌هاي بي‌نام‌ ونشان، همان وبلاگ‌هاي شخصي توده‌ مردم يا  اغلب وبلاگ‌هاي جوانان و نوجوانان هستند.

وبلاگ‌ها در اطراف خود، گروهي از دوستان يا افراد هم‌عقيده را گرد مي‌آورند. به‌ندرت از لينك‌ها و كامنت‌هاي يك وبلاگ به موضوعات متفاوت مي‌رسيم. يا اگر موضوعات متفاوت شوند، به‌ندرت سطح اجتماعي افراد تغيير مي‌كند. مثلاً ممكن است در وبلاگ‌هاي تخصصي به چند رشته مختلف برسيم. روزنامه‌نگاران، سياسي‌نگاران، اجتماعي‌نگاران و فلسفه‌نگاران معمولاً به هم مي‌رسند. ولي مسلماً هرگز از وبلاگ آموزش جادوگري به وبلاگ يك استاد رايانه يا مديريت نمي‌رسيد (گرچه ممكن است به يك استاد مردم‌شناس و آنهم از ديدگاه پژوهشي برسيد).

آنچه در همه وبلاگ‌ها و در همه سطوحي كه من عرض كردم مشترك است، ميل به نظرخواهي است. همه منتظر كامنت هستند، همه مي‌خواهند خوانده شوند و به آنها توجه شود. اين من‌هاي دروني همه اينجا دارند خود را بروز مي‌دهند و فرياد مي‌زنند: اين منم؛ مرا ببينيد و برايم نظر بدهيد. كامنت‌ها اغلب به روز شدن وبلاگ كامنت‌گذارنده را اعلام مي‌كنند وگرنه نظري در مورد وبلاگي كه مي‌خوانند ندارند.

من وبلاگ را به يك دفتر سفيد تشبيه مي‌كنم. بعضي‌ها در دفتر خاطره مي‌نويسند، بعضي مشق مدرسه، بعضي درس دانشگاه و برخي هم يادداشت‌‌ها و فيش‌هاي كتاب يا مقاله‌شان. بنابراين برخلاف نظر برخي، وبلاگ را محمل موضوعات خاص يا مثلا يك فضاي سبك و كم وزن نمي‌دانم.

آن نوع دسته‌بندي كه بيشتر مورد توجه من است، وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان و وبلاگ‌هاي داراي اسم مشخص است كه در پست بعد توضيح كوتاهي در مورد وبلاگ‌هاي بي‌نام و نشان ارائه مي‌دهم و در پست‌هاي بعدي (اگر مجالي بود) به موارد ديگر مي‌پردازم.

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

آنچه مرا در اين مورد وادار به نوشتن كرد، موضوعي است كه مدتهاست ذهن مرا درگير خود كرده است.

من نمي‌دانم اين عقيده كه با شروع دوره رمان، عصر پدركشي آغاز مي‌شود و عصر اسطوره‌ها، عصر پسركشي است؛ چه منشأئي دارد، ولي اين آشكار است كه هم‌چنانكه شرق، هنوز وارد عصر رمان نشده است، عصر اسطوره‌اش نيز تفاوت‌هاي بنيادين با عصر اسطوره غرب دارد.

جهان غرب، وامدار اساطير يونان و رم است. در اساطير يوناني، خدايان همانند انسان‌ها عمل مي‌كنند، مانند انسان‌ها شاد مي‌شوند، غمگين‌ مي‌شوند، خشم مي‌گيرند، مي‌ترسند و بالاخره مانند انسان‌ها دروغ مي‌گويند و به مكر و نيرنگ دست مي‌يازند.

در شرق، همه اساطير از پسركشي مي‌گويند. پدران نگران قدرت‌ گرفتن پسرانند و قبل از آن‌كه قدرت جوان آينده به نابودي آنان منجر شود، خود آن را نابود مي‌كنند. در تاريخ نيز هميشه ناظر پسركشي هستيم و تنها موارد معدودي از پدركشي ديده مي‌شود مانند كشته شدن خسروپرويز به دست پسرش شيرويه، كه به اعتقاد ايرانيان به خاطر  اين جنايت، خود بيش از شش ماه زنده نماند. حتي افسانه‌ها و فرهنگ شفاهي ما سرشار از كشته شدن پسران به دست پدران است.

ولي اسطوره‌هاي پدركشي از اساطير اوليه يوناني آغاز مي‌شود. اورانوس، پدرخداي اوليه، همه فرزندان خود را به  زنجير مي‌كشد تا قدرت خود را تثبيت كند، ولي كرونوس به كمك مادر بر او چيره مي‌شود؛ او را قطعه قطعه مي‌كند و در دريا مي‌افكند. از خون اورانوس غول‌ها و ديوان خشم و پريان جنگلي پديد مي‌آيند و از بقاياي او كه بر روي دريا شناور گرديده است، كف سپيدي پديد مي‌آيد كه به ايزدبانو آفروديت (خداي عشق و زيبايي) تبديل مي‌شود.

موتيف اسطوره چند بار ديگر تكرار مي‌شود. كرونوس كه مي‌داند مقدر شده است مغلوب يكي از فرزندانش شود، همه فرزندانش را در بدو تولد مي بلعد. همسر او، يكي از فرزندانش را از دست او نجات مي‌دهد و او زئوس است. زئوس در جنگل‌هاي دوردست پرورش مي‌يابد و وقتي به بلوغ مي‌رسد، پدر خود كرونوس را مغلوب مي‌كند.  با زهري كه رئا (مادر زئوس و همسر كرونوس) به كرونوس مي‌خوراند، همه فرزنداني را كه بلعيده بود، برمي‌گرداند. اما كرونوس نيز پايان نمي‌يابد.

اين بن‌مايه در مورد زتوس هم تكرار مي‌شود. و آن هنگامي است كه آتنا (خداي خرد) بايد از متيس متولد شود. زئوس متيس همسرش را، كه آتنا را باردار بود، مي‌بلعد ولي پس از سالها، آتنا به صورت بالغ از جمجمه زئوس متولد مي‌شود. نكته جالب در اساطير يونان، قدرتي است كه در پدر نهفته است و با مرگ يا مغلوب شدن او از بين نمي‌رود.

قبل از وارد شدن به عصر رمان و موتيف‌هاي پدركشي در روايات، باز هم اسطوره پدركشي تكرار مي‌شود. مسلماً نمي‌نوان عصر شكسپير را عصر رمان دانست، ولي پدركشي در شاه‌لير، ديده مي‌شود؛  حتي هملت نوعي اسطوره پدركشي است كه در هيأت عموي خيانت‌كار ظاهر مي‌شود. پس،  طبيعي است كه پدركشي و شكستن اسطوره پدر در «جنايت و مكافات» نيز ديده شود.

من گمان مي‌كنم، پدركشي يا پسركشي مربوط به فرهنگ دوگانه شرق و غرب است. و گمان مي‌كنم ما باز هم وارد عصر پدركشي نشده‌ايم. ما هنوز وارد عصري نشده‌ايم كه پسران با قدرت پدران ازدست‌رفته دنيا را بسازند. حافظه ضعيف تاريخي ما اين موضوع را اثبات مي‌كند. و اگر نتوانيم دنيايي را بسازيم، نمي‌توانيم آن را ازبين ببريم. ما هم‌چنان پاي‌بند سنت‌هايمان هستيم. پدران تنها در سال‌هاي سركشي نوجوانان، گمان مي‌كنند اقتدار خود را از دست داده‌اند؛ ولي هنوز پدر، پدر است. و پسران، پس از پشت سر گذاشتن سال‌هاي نوجواني پدران خود را تكرار مي‌كنند.

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

استاد عزيزم جناب دكتر كاشي، پست ديروز مرا كه خواندند، گفتند اين پست مثل يك فحش است. اين پست در وبلاگ تو،  انگار يك آدم آرام را چنان عصبي كرده باشند كه بي‌توجه به موقعيت فحش بدهد. و من هم البته گفتم كه در حال عصبانيت كامل اين پست را نوشته‌ام. و ناخودآگاه ياد اين عبارت جلال در مدير مدرسه افتادم: «مثل تفي در صورت تازه تراشيده‌اي». خوب فرهنگ ما تف سربالاست ديگر. (از خوانندگان عزيز معذرت مي‌خواهم كه كلمات بي‌فرهنگ به كار مي‌برم؛ هرچند زبان ما پر از اين كلمات است).

اول مي‌خواستم اين پست را حذف كنم، ولي ديدم وبلاگ جاي بيان احساسات و گاهي اعتراضات هم مي‌تواند باشد. من البته اميدوارم نه در حيطه نقد فرهنگ بيفتم و نه در حيطه افتخار و غرور و از اين دست؛ كه بالاخره اين فرهنگ ما مردم است و من دوست دارم فقط ناظر و توصيف كننده، از ديدگاه خودم باشم، و به نوعي خودم را وادار به تفكر كنم.

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

ضرب‌المثل‌هاي ما هريك نماد گوشه‌اي از فرهنگ چندين هزار ساله ماست. (خواهش مي‌كنم صرف قدمت را افتخار فرض نكنيد) فرهنگي كه حداقل سه هزار سال است هر روز، جزئي هرچند كوچك بر آن افزوده مي‌شود.

همان‌طور كه در دو پست قبل گفتم (هزار چهره، هزار هويت)، ما ايرانيان بسيار  قايل به تقسيم جامعه و مردمان به خودي و غيرخودي هستيم. و اصلاً كلمه مردم در فرهنگ روزانه ما به معني غريبه است (مال مردم، بچه مردم، خانه مردم و...) واژه همسايه هم  همين‌طور. اگر مرگ براي همسايه خوب است،‌چون همسايه غيرخودي است و اصولا همه مردم غيرخودي هستند.  

امروز مي‌خواهم اين موضوع را از منظري كاملاً زنانه بازنگري كنم.

تا حالا شده كه يك موضوع هميشه از كودكي تا بزرگسالي فكر شما را مشغول كرده باشد؟ هميشه از آن رنج ببريد و نتوانيد حلش كنيد؟ چون اصلاً حل آن دست شما نيست؛ دست مردم كوچه و خيابان است. نه؛ فراتر از آن؛ دست خانواده‌هاي آنان. چون ارثيه آبا و اجدادي است. گوشه‌گوشه فرهنگ ما ارثيه آبا و اجدادي است.

مسأله‌اي كه مي‌دانم هرگز براي هيچ زني عادي و عادت نمي‌شود. من هنوز هم پس از هزاران بار برخوردن به آن، مثل روز اول (با كمي اغراق) عصبي مي‌شوم. فقط يك فرق با گذشته دارد. اينكه حالا غمگين هم مي‌شوم و مي‌پرسم چرا؟ اين فرهنگ را از كجا آورده‌ايم؟

پدران و برادران ما كه به شدت مراقب زنان خانواده هستند، چرا زنان ديگر خانواده‌ها را غير خودي مي‌دانند؟ چرا هر مردي اين اجازه را دارد كه در كوچه و خيابان، هر حرفي كه به نظرش رسيد  به هر زني كه از مقابلش رد شد، بدون توجه به سن و پوشش و طبقه اجتماعي و...، بگويد؟ راستي اين قدر دوگانگي در فرهنگ ما از كجا ناشي مي‌شود؟

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

امروز در روزنامه شرق، بخش عمده صفحه زندگي به پرونده زن رمال جواني اختصاص يافته بود. اين زن، بيشتر، دختران جوان را فريب مي‌داده است. يا از زندگي آينده آنها مي‌گفته است و يا از بيماري كه ممكن است به آن دچار شوند و درمان آن در دست اوست. به راستي چرا به اين راحتي فريب مي‌خوريم؟

جان ناس در كتاب تاريخ اديان، ويژگي‌هاي انسان‌ها و اقوام ابتدايي را چنين توصيف مي‌كند:

1.   شخصيت فردي آنها به‌قدري وابسته به جامعه و قبيله خود است كه نمي‌توان گفت هريك از افراد آنها به انفراد در مسائل روحاني و عمومي داراي عقيده مستقلي است.

2.   غالباً به عقايد و رسوم خود پاي‌بند و متعبد و در برابر هرگونه تغيير و تبديلي به‌شدت مقاوم هستند و از هرگونه تخلف از عقايد كهن خود ترس و واهمه دارند.

3.   رسوم و عقايد مردمان بدوي به مناسبت حوايج و نيازمندي‌هاي قواي جسماني و رواني آنها به ظهور رسيده است.

 

با اين تعريف جان ناس از انسان ابتدايي، قضاوت در اين مورد را كه انسان امروزي تا چه اندازه با پدران خود تفاوت دارد، به عهده خوانندگان مي‌گذارم.

در ميان اقوام ابتدايي، كاهن يا شمن كسي است كه ميان مردم و ارواح و موجودات نامريي واسطه مي‌شود، و ارواح ناپاك را از مردم دور مي‌كند و آنان را از دست نيروهاي خبيث و شيطاني رها مي‌سازد. از نظر اقوام ابتدايي، انسان عادي نمي‌تواند خود با عالم ارواح ارتباط برقرار كند و تنها از طريق شمن مي‌تواند به عالم آنان دست يابد. شمن با به زبان آوردن كلمات خاص و مقدس، كه فقط خود او مي‌شناسد و نيز فقط هنگامي كه او به زبان بياورد تأثير دارند ـ چون او با موجودات نامريي سروكار دارد ـ ارواح را مي‌ترساند و از فرد بيمار دور مي‌كند.

سالهاي راهنمايي را مي‌گذراندم كه در بجستان (از توابع گناباد) آوازه مردي كه بوميان به او دكتر گاوُرسي مي‌گفتند در سراسر خراسان(تا جايي كه من مي‌دانستم) پيچيده بود. به خاطر دارم كه از مشهد و بيرجند و ديگر شهرهاي خراسان، براي درمان بيماري‌ها، پيدا كردن اشياء مسروقه يا گم‌شده، جن‌گيري و كليه اموري كه مي‌توانست به نوعي به عالم غيب مربوط شود، به او مراجعه مي‌كردند. آن‌طور كه مي‌گفتند اين آقاي دكتر (كه البته چوپان بي‌سوادي بود)، با اجنه رابطه داشت. وي در وسط اتاق بزرگي مي‌نشست و بيماران يا هركسي كه به نحوي با او كار داشت، گرداگرد او مي‌نشستند، يك تندنويس باسواد هم كنار وي مي‌نشست.

آقاي دكتر ناگهان جني مي‌شد (ببخشيد از سوي اجنه به او الهام مي‌شد) و جيغ مي‌زد و رو به هركس كه مي‌كرد او مشكل خود را مي‌گفت و دكتر به سرعت و مسلسل‌وار راه حل يا داروي فرد را مي‌گفت و تندنويس مي‌نوشت.

احتمالاً مانند هنگامي كه به كاهن معبد دلفي از سوي خدايان الهام مي‌شد!!

سالهاي اول دانشگاه بودم، كه در كوي دانشگاه تهران از دانشجويان اهوازي و شيرازي هم نام دكتر گاورسي را شنيدم. خوشا به‌حال دكتر گاورسي كه از حاذق‌ترين جراحان و پزشكان هم معروف‌تر بود!!!

البته دكتر گاورسي، فقط داروهاي گياهي براي بيماران تجويز مي‌كرد؛ داروي مهر و محبت هم به كسي نمي‌داد (كلاسش تا حدي بالاتر از فالگيرهاي عادي بود)؛ يعني در حقيقت فالگير نبود، دكتر بود!!!

نمي‌دانم بجستاني‌ها چقدر به او اعتقاد داشتند ولي مي‌دانم از حضور او در بخش خود (كه امروزه شهر شده است) رضايت كامل داشتند، چون سبب رفت و آمد مردم به اين ناحيه دورافتاده حاشيه كوير و رونق گرفتن آن شده بود. (البته چند سال پيش نيروي انتظامي فعاليت او را ممنوع كرد.)

روزگاري، قبل از اين كه وارد فضاي مقدس دانشگاه شوم، گمان مي‌كردم دانشگاه، و به‌ويژه دانشگاه تهران (كه هميشه عشق عجيبي به آن داشتم؛ در حاشيه هم ذكر كنم كه يادم نيست آيا اين عشق از قبل وجود داشت يا پس از اينكه خودم هشت سال در آن درس خواندم چنين سرريز كرده و حس ناسيوناليستي و تعصب مرا نسبت به خود برمي‌انگيزد. دقيقاً همان‌طور كه شهر يا ده همه ما مركز عالم است و از همه جا بهتر).به هرحال گمان مي‌كردم دانشگاه جاي آدم‌هاي روشنفكر، متجدد، اهل مطالعه و دانشمند است.

ولي در همين دانشگاه تهران، دانشجوي فوق ليسانس اقتصاد را ديدم كه سالهاي 75-76 ، ده هزار تومان براي فال شمع پرداخت مي‌كرد و دانشجوي زبان انگليسي را ديدم كه آدرس دورافتاده‌ترين و مهجورترين فالگيران و دعانويسان شهر مشهد را، كه من مي‌ترسيدم پا به محله‌اش بگذارم، مي‌دانست و به خاطر آنها به مشهد رفته بود. در همان دانشگاه تهران، با دانشجويان متجددي آشنا شدم،‌ كه فرد متبحري(!) را دعوت مي‌كردند و جلسات احضار ارواح تشكيل مي‌دادند و قسم مي‌خوردند كه صداي روح را شنيده‌اند و حركت او را ديده‌اند.

اين فالگيران و رمالان تنها تفاوتي كه با شمن‌هاي عصر حجر دارند، كلماتي است كه به زبان مي‌آورند و متأسفانه به اين كلمات رنگ وروي ديني داده‌اند. يعني آيات قرآن يا ادعيه خاص عربي را به زبان مي‌آورند.  و طلسم‌هايي هم كه براي درمان مي‌دهند، از همين آيات وادعيه تشكيل شده است. وگرنه آنها هم ادعا مي‌كنند كه از قدرت خارق‌العاده‌اي برخوردارند و با كلمات خاص مي‌توانند با ارواح و نيروهاي خير و شر گفتگو كنند و آنها را جذب يا دفع كنند. و آنها هم اشياء خارق‌العاده (فتيش) تجويز مي‌كنند.

خانم رمالي كه در اول اين مطلب ذكر ايشان آمد، ادعا كرده است كه قرار گرفتن در فضايي كه او به سر مي‌برد، از بيماري جلوگيري مي‌كند و بيماری‌ها را نيز شفا مي‌دهد.

ولي واقعاً چرا اين فالگيران، كه اكثراً هم بي‌سواد و از طبقات پايين فرهنگي هستند، چنين تأثيري روي همه اقشار مردم دارند؟ البته با كمال شرمندگي مي‌پذيرم كه درصد عمده مراجعين آنها خانم‌ها هستند و فرقي هم ندارد كه بي‌سواد باشند يا تحصيل‌كرده.

من هرچه بيشتر به آداب و رسوم جاري ميان مردم دقت مي‌كنم، تفاوت كمتري ميان انسان‌هاي امروزي و ديروزي مي‌بينم. فقط رنگ‌ها عوض مي‌شوند و اصل همان است كه بود.

 

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

عدد هزار براي ما ايرانيان كاربرد و قداستي بيشتر از ديگر اعداد دارد. هزار علامت «بسياري» است. هنوز عادت نكرده‌ايم ميليون و ميليارد را جانشين آن كنيم. در هر هزار سال منتظر ظهور يك ناجي بوده‌ايم. هزار و يك دليل براي كارهايمان داريم، هزار بار هرچيزي را مي‌گوييم و هزار چهره داريم.

هر چهره براي جايي. حتي مي‌توان گفت گاه در خانه هم همه چهره‌هاي ما نمود نداشته است و هر روز جنبه تازه‌اي از آن ديده مي‌شود. (منظورم پيچيدگي‌هاي عادي انسان‌ها نيست).

لباس پوشيدن متفاوت، روابط متفاوت، طرز حرف زدن متفاوت و هر كدام در جايي و البته ضرب‌المثل معروفي كه همه‌اش را پوشش مي‌دهد: هر سخن جايي و هر  نكته مكاني دارد

البته نه اينكه من خلاف اين نظر را داشته باشم و بگويم بايد همه جا به يك شيوه رفتار كرد. در تمام دنيا رفتارها در محيط‌هاي مختلف، متفاوت است

ولي ما ايراني‌ها در رفتارهايي متفاوت عمل مي‌كنيم كه بايد ناشي از عقيده باشد. مثلا نوع لباس پوشيدن در ايران ناشي از سليقه نيست منتج از عقيده است. خانم‌ها در جايي بسيار پوشيده ظاهر مي‌شوند، و در جايي ديگر... انواع خانم‌هاي چادري با عقايد مختلف داريم: چادرهاي گرد و ساده، چادرهاي عربي با روسري‌هاي رنگي (معمولا در دختران جوان و گاه نشانه تجدد)، چادر با روبنده، مانتو با روسري، مانتو با شال، سايز شلوار، نوع كفش و .... كه هريك نشان از يك نوع عقيده دارد نه سليقه. آقايان هم همين‌طور. در ايران طرز لباس پوشيدن آقايان هم مي‌تواند نشان‌دهنده عقيده باشد، اگر اين عقيده را واقعي نشان دهند، كت‌وشلوار مرتب بپوشند؛ يا در محيط‌هاي رسمي هم اسپورت بپوشند؛ پيراهن را روي شلوار بيندازند؛ نوع ريش اعم ا زكوتاه يا بلند، مرتب يا نامنظم، سبيل انبوه، و ... عقايد سياسي و اجتماعي‌ همه ما هم ممكن است براي افراد مختلف، متفاوت شود.

دوستي پس از ديدن وبلاگ من گفت كه فضاي وبلاگ را زياد رعايت نكرده‌ام و خشك و جدي نوشته‌ام. ظاهر اين وبلاگ زياد جذاب نيست. شايد اين دوست عزيز از آنجا اين حرف را مي‌زد كه مي‌دانست من در زندگي عادي چندان هم جدي نيستم و طنز زيادي در گفتارم و در رفتارم با دوستان هست.

ولي من هزارچهره به توان دو هستم. مگر نه اين كه هم زنم و هم ايراني؟ كجاي دنيا ديده‌ايد كه ايراني با اسم حقيقي خود وبلاگ و مطلب بنويسد، و همه زواياي شخصيت خود را از طنز و ... نشان دهد؟ ما وقتي اسم خود را يدك مي‌كشيم بايد ثابت كنيم كه بسيار فرهيخته، باوقار و مودب هستيم. با اسم حقيقي خودمان شوخي و مطايبه ممنوع است. و از دل خود نوشتن و... كه صدهزار بار بدتر. وبلاگي با اسم حقيقي همان را مي‌طلبد كه كسي در ظاهر رسمي ما مي‌بيند.  و فقط يك چهره از هزار چهره ماست.

ولي من سعي مي‌كنم تمرين كنم كه زياد هم خشك و جدي نباشم. يا اقلا وبلاگي با اسم مستعار براي دوستان صميمي‌‌تر بسازم. چه‌طور است؟ راه حل دوم راه ساده همه ماست در مناسبات اجتماعي. تقسيم هرچند ظريف دوستان و آشنايان به خودي و غيرخودي. به هر ترتيبي كه باشد.

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

امروز صبح از مقابل مسجد جامع قلهك رد مي‌شدم. عده‌اي سياه‌پوش، مرده‌اي را تشييع مي‌كردند. مثل تمام اين هشت سال گذشته،‌ ديدن اين تشييع جنازه نيز حال مرا دگرگون كرد. قبلاً به مراسم تشييع جنازه، خاك‌سپاري و سوگواري درگذشتگان مثل همه آداب و رسوم ديگر زندگي نگاه مي‌كردم. ولي وقتي پدر رفت گويي معناي نمادين مرگ و سوگواري هم تغيير يافت.

پدر بود. حامي ما بود. سايه‌اي بر سر ما بود. ولي چه كسي سايه را مي‌بيند؟ وقتي از سايه به‌در مي‌آيي تازه آفتاب را حس مي‌كني و آرامش و لذتي را كه سايه به تو مي‌داد و تو درگير عادت‌هاي آدمي، آن را نمي‌ديدي. پدر تبلور آرزوهايش را در ما مي‌خواست و ما آرزوهاي او را برنياورديم. ما به دنبال درك خود از زندگي و خواست خود از جهان بوديم و دركي از كسي كه به ما زندگي داده بود نداشتيم.

اين اتفاق كه من در روزهاي آخر زندگي پدر، نزديكش بودم، مرا مثل همه ايرانيان به قضا و قدر معتقد ساخت. وقفه‌اي در ميان امتحانات دانشگاه پيش آمده بود و من مي‌توانستم دو هفته به مشهد بروم. روزهاي آخر ماه رمضان بود. پدر به عادت هميشگي شب‌زنده‌داري مي‌كرد و تا سحر بيدار مي‌ماند. گاهي هم به غذاي سحري سري مي‌زد.

پدر سالم بود. حداقل به ظاهر و براي آنكه ما چيزي را جدي نگيريم. ساعت ۹ صبح با او حرف زدم و از اين كه يك هفته ديگر در مشهد هستم به او گفتم. و ساعت ۱۱ تلفني به ما خبر دادند كه پدر در بيمارستان است. ولي پدر در بيمارستان نبود در سردخانه بود.

پدر در طي دو ساعت به خاطره تبديل شد. و سايه‌اي را كه بر سرمان بود و نمي‌ديديم، تكيه‌گاهي شد ازدست رفته. در مراسم سوگواري پدر، مثل همه عزاداري‌هاي ديگر، صحبت‌ها حول خاطرات و خوبي‌هاي پدر دور مي‌زد. ولي براي من، هنوز هم بعد از سالها، حرف زدن از پدر با كلمه جنازه دشوار است. پدر، پدر بود حتي اگر نفس نمي‌كشيد. حتي اگر پدر ساكتي بود كه اقتدارش را تحميل نمي‌كرد. و نبودن پدر هرگز براي من عادت نشد. هنوز هم در گفت‌وگوهاي روزمره مانند يك شخص زنده از او حرف مي‌زنم.

پس از اين، مرگ براي من پديده‌اي شد شكننده. مرگ ديگران را تاب نمي‌آورم و شركت در مراسم سوگواري را. از كسي كه عزيزي را از دست داده گريزانم و نمي‌دانم چه بايد به او بگويم؟ گاه فقط ساكت مي‌نشينم و مي‌گذارم خاطرات نه‌چندان دورش را، كه گاه در طول زندگي حتي براي خود او اهميت نداشته‌اند، واگويه كند. و با واگويه كردن‌هايش ياد عزيزش را پاس بدارد.

قبل از آن هميشه مي‌شنيدم كه مادربزرگ كمبودهايش را به نبود پدربزرگ (همسرش) نسبت مي‌داد و من اين تفكر او را به تفكر پدرسالاري و مردسالاري جامعه نسبت مي‌دادم. پس از مرگ پدر، مادربزرگ كمبودهايش را به نبود فرزند نسبت مي‌دهد. و  حال مطمئنم كه اين تفكر ريشه در پرستش اجدادي درگذشتگان و ارواح (آنيميزم) دارد.

هيچ رسم و تفكري بيهوده در جامعه جاري نمي‌شود. درگذشتگان هميشه نماد قدرت بوده‌اند. فرد درگذشته به ماوراءالطبيعه پيوسته است و حتي اگر در زندگي، فرد قدرتمندي نباشد، پس از مرگ از قدرت خارق‌العاده‌اي برخوردار است. پس قابل احترام است. اين نگرش ماورايي به جهان نامريي و ناشناخته، مردگان را نيز تا حد الوهيت (در برخي از فرهنگ‌ها) بالا مي‌برد. فرد درگذشته وقتي به خواب يكي از نزديكانش مي‌آيد يا براي راهنمايي اوست، يا نگران زندگي و سرنوشت اوست.  و هميشه از آينده و از چيزي كه فرد زنده، سردر نمي‌آورد، خبر مي‌دهد.

در اساطير زرتشتي و فرهنگ ايران باستان، درگذشتگان ناظر همه زندگي انسان‌ها هستند و به خانه نزديكان خود مي‌آيند. خانواده بايد براي آنان "آفرينگان" بخواند و ياد آنها را زنده كند.

در فرهنگ امروزي هم، خيرات كردن براي درگذشتگان، قرآن خواندن براي شادي روحشان، فاتحه خواندن و... بسياري از مراسم اين‌گونه، نشان از همين باور قديمي دارد كه درگذشتگان همه‌جا شاهد زندگانند و نگران زندگي و آينده عزيزانشان.

و پدر، امروز براي من همان اسطوره‌اي است كه نشناختمش. و نماد همه اجدادي كه پرستش آنها را فراموش كرده‌ايم. زندگي بعد از پدر، براي همه خانواده بسيار تغيير كرد و من هم مثل مادربزرگ، گاه مي‌گويم اگر پدر بود... .

 

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

ديروز خبري در سايت آفتاب خواندم مبني بر اين كه نماينده زرتشتيان از مجلس خواسته‌ است اسم ماه مرداد به اَمرداد تغيير يابد چرا كه مرداد به معناي ميرايي است و اَمرداد يعني ناميرايي و اسم اصلي ماه پنجم سال اَمرداد است.

به نظرم رسيد بد نيست مطلبي درباره اين ماه و اينكه نماد چه مفهومي است، بنويسم.

در دين زرتشتي و در فرهنگ ايران باستان، مرگ منفورترين پديده طبيعت است و جسم مرده چندان ناپاك است، كه نبايد به آن دست زد و مظاهر اصلي و مقدس طبيعت يعني خاك و آب و آتش را با آن آلود. من گمان مي‌كنم اين فرهنگ هم‌چنان در ميان هم‌وطنان زرتشتي جريان دارد و به همين علت بر روي اسم ماه مرداد حساسيت نشان مي‌دهند؛ وگرنه تغييرات آوايي و واجي در تمام واژه‌هاي بازمانده از زبان اوستا و پهلوي ديده مي‌شود.

امرتات يا امرداد امشاسپند ششم از گروه امشاسپندان زرتشتي است كه در جهان موكل بر گياه است. نام اين ايزدبانوي دوران جامعه كشاورزي، به معناي بي‌مرگي و جاودانگي است؛ نام او هميشه همراه ايزدبانو خرداد مي‌آيد كه موكل بر آب است. امرتات، نماينده بي‌مرگي و ذات زوال‌ناپذير اهورامزداست. نام اين ايزد بانو بر پنجمين ماه سال و بر هفتمين روز ماه نهاده شده‌است و در روز هم‌نام او در ماه مرداد، جشن مردادگان برگزار مي‌شده است. (امروزه اين جشن‌هاي ماهانه هنوز در ميان هم‌وطنان زرتشتي مرسوم است)

واژه مرداد در اوستا، متشكل از سه بخش است: 1. پيش‌وند «اَ»"a"  ، كه معناي «بي ـ نا» دارد و كلمه بعد از خود را نفي مي‌كند و در زبان فارسي تنها در واژه انوشه  مانده است.  2. صفت مفعولي «مرتَ» "mŗta" از ريشه فعلي «مر»"mŗ"  به معني «مرده و درگذشته» 3. پسوند اسم‌ساز «اتَ» "āta". كه با صفت مفعولي مرده، اسم «ميرا و درگذشتني» مي‌سازد.

زبان عنصري پويا و زاياست و به سوي سادگي در برقراري ارتباط پيش مي‌رود. آنچه مردم مي‌گويند، همان است كه واقعيت است و جريان دارد. با كالبدشكافي واژه‌ها نمي‌توان نمادهاي گذشته را كه در فرهنگ عمومي امروزي جايگاهي ندارند، بازگرداند. ديگر كسي از واژه مرداد نه ميرايي دريافت مي‌كند و نه ناميرايي (هم‌چنان كه واژه نوش نيز تغيير معنا داده است و كمتر كسي انوش يا انوشه را جاودان و بي‌مرگ معني مي‌كند و نوش را مرگ). حتي اسم روزها را كمتر كسي از ايرانيان مي‌داند. امروزه مرداد تنها نام ماه پنجم سال است و اگر قرار است واژه‌ها را براساس قدمت كاربرد، ريشه‌شناسي كنيم، بايد تاريخ اين قدمت را تعيين كرد و اگر بخواهيم معناي اين پيشوند را زنده كنيم، طبعاً ديگر نمي‌توان واژه را اَمرداد تلفظ كرد و بايد همه اجزاي آن زنده شوند و اَمرتات تلفظ شود. واژه مرداد، پس از زبان پهلوي و از زماني كه فارسي دري در ايران رواج يافت بدون پيشوند «اَ» به كار رفته‌ است مگر اينكه وزن شعري باعث اين كاربرد شده باشد. فرخي سيستاني، ناصر خسرو و سعدي هم در قرون چهارم، پنجم و هفتم هجري، اين واژه را بدون پيشوند «اَ» به كار برده‌اند:

تا به مرداد گرم گردد / تا به دي‌ماه سرد گردد باد (فرخي)

سود ندارت اين نفاق چو داري/ بر لب باد دي و به دل تف مرداد (ناصر خسرو)

يكي غله مردادماه توده كرد/ ز تيمار وي خاطر آسوده كرد (سعدي)

و همان‌طور كه پيداست تنها به معني ماه مرداد به كار رفته است و ديگر نماد بي‌مرگي و جاودانگي نيست؛ كه حتي نماد چيز ديگري شده است: گرما.

البته گاه به عنوان اسم روز هفتم ماه هم به كار رفته است مثل اين نمونه در شعر مسعود سعد سلمان:

روز مرداد مژده داد بدان/ كه جهان شد به طبع باز جوان

در اين بيت البته اشاره كوچكي به جوان شدن جهان و جاودانگي شده است؛ ولي واژه همان مرداد است و نه امرداد.

روزگاري كه حكايت از كوچ آرياييان از سرزميني سرد به سرزمين گرم و آفتابي دارد، سرما نماد مرگ است و گرما نماد زندگي و اين‌ چنين است كه امشاسپند ناميرايي، نام خود را بر گرم‌ترين ماه سال مي‌دهد. ولي امروزه مرداد تنها نماد گرماست. ديگر نشاني از سرماي كشنده دوران گذشته نيست.

بهتر است نمادهاي گذشته را به گذشته واگذاريم و بگذاريم مردم خود زبان و نمادهاي موردنياز خود را برگزينند. واژه مرداد با قانون پديد نيامده است كه با قانون‌گذاري به امرداد تغيير يابد. گيرم كه در تقويم‌ها نوشتيم امرداد، چگونه مردم را وادار سازيم كه آن را مرداد تلفظ نكنند؟

گذشته از اين‌، من گمان مي‌كردم واژه‌گزيني و ابلاغ آن به دستگاه‌هاي مختلف، از وظايف فرهنگستان زبان و ادب فارسي است و نه مجلس شوراي اسلامي.

 

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

خواستگاري سنتي در ايران، چندين روش داشته است، روش اول خواستگاري از دختران فاميل و آشنايان بوده است و اگر نمي‌‌خواستند از فاميل يا آشنا دختر براي پسر خود بگيرند، چند راه براي آشنايي با دختر و خانواده او وجود داشت:

۱. به دلاك حمام زنانه كه محرم همه زنان و خانواده‌ها بود، مي‌سپردند كه دختر خوبي براي آنها بيابد

۲. در مراسم عمومي عزاداري و روضه‌خواني و مولودي خواني و مانند آن، دختراني را نشان مي‌كردند و به خواستگاري آنان مي‌رفتند

۳. به زناني كه دختران را به خانواده‌ها معرفي مي‌كردند، مراجعه مي‌كردند و با دادن وجهي به عنوان دلالي، اين زن، دختر يا دختراني را كه با خانواده خواستگار تناسب داشت، به آنان معرفي مي‌كرد

۴. راه آخر اين بود كه خود خواستگاران (معمولاً از طبقات پايين‌تر)، خانه‌به خانه مي‌گشتند و از خانواده‌ها سراغ دخترانشان را مي‌گرفتند (من خود در 12 سالگي شاهد اين شيوه خواستگاري بودم)

در همه موارد، اول مادر و خواهر و چند زن از نزديكان و محرمان خانواده به خانه دختر مي‌رفتند، اگر وضع مالي، فرهنگي و خانوادگي دختر و هم‌چنين خود دختر را مي‌پسنديدند، مراسم خواستگاري چندين جلسه ادامه مي‌يافت و رفت‌وآمدها ادامه داشت تا بالاخره به بله‌بري و عقدكنان برسد. و طبيعي است كه در هيچ‌يك از اين مراحل، داماد آينده به خانه دختر وارد نمي‌شد و دختر و پسر يك‌ديگر را تا شب عقدكنان نمي‌ديدند و طبعاً اطلاعي هم از طرز تفكر و علايق و سلايق يك‌ديگر نداشتند. البته در برخي خانواده‌هاي روشنفكرتر، دختر به‌همراه يكي از گيس‌سفيدهاي فاميل، يك روز به محل كسب داماد مي‌رفت و از دور داماد را مي‌ديد. قبلاً نيز به داماد خبر مي‌دادند كه دختر با چنين فردي به بازار مي‌آيد و داماد آينده مي‌توانست قدوقامت دختر را از درون چادر و با روبنده ببيند. بعضي خانواده‌ها نيز اجازه مي‌دادند داماد يك نظر صورت دختر را ببيند. بقيه موارد به عهده گيس‌سفيدهاي فاميل بود كه آداب خاص خود را داشت. البته واضح است كه اين مراسم مربوط به سده قبل تهران است و امروزه حتي در شهرستان‌هاي دورافتاده نيز چنين عمل نمي‌كنند. اما هنوز خواستگاري از طريق مادر و خانواده، مرسوم‌ترين نوع ازدواج در ايران است و ربطي به تهران و شهرستان‌ها ندارد. خواستگاري در روضه‌خواني، جشن‌ها، مهماني‌ها و حتي حمام‌هاي عمومي (كه البته در نوع امروزي سونا و استخر) هنوز رايج است. تنها تفاوت در اين سنت‌ها اين است كه پسر و دختر مي‌توانند از همان ابتدا، چندين نظر يك‌ديگر را ببينند و با هم صحبت كنند

به گمان من، سنت‌هاي اصيل ايراني، بسيار ريشه‌دارتر از آن است كه به اين سادگي ازبين برود؛ فقط هر روز با ورود يك تكنولوژي جديد، اين سنت‌ها هم مدرن مي‌شوند

هنوز پسران ايراني با وجود داشتن دوست‌دخترهاي متعدد، براي ازدواج، به نظر خانواده عمل مي‌كنند و دختران هم با وجود فعاليت‌ و روابط اجتماعي بسيار گسترده (حتي در مقايسه با دو دهه قبل)، و داشتن دوست‌پسر، بهترين راه ازدواج را خواستگاري و آشنايي دو خانواده با يك‌ديگر مي‌دانند. (البته لفظ بهترين بر اساس نمونه‌گيري‌هاي مرسوم جامعه‌شناسي نيست، بلكه بر اساس نظرسنجي نگارنده از دوستان تحصيل‌كرده و شاغل مي‌باشد)

من خود شاهد خواستگاري از دختران در سونا، اتوبوس شركت واحد، تاكسي، شركت‌هاي محل كار خانم‌ها و بسياري موارد ديگر بوده‌ام. اما آنچه مرا واداشت در اينباره مطلب بنويسم، جديدترين تكنولوژي ارتباطي در ايران بود و آن اينترنت است. چند وقت پيش به خانمي برخوردم كه آي‌دي و پروفايل چند دختر را در اينترنت جست‌وجو و براي برادرش خواستگاري كرده بود.

اما مادران هم از اين تكنولوژي بركنار نمانده‌اند؛ هرچند خود مستقيماً از آن استفاده نكنند.چند روز پيش از خيابان رد مي‌شدم. خانمي ميان‌سال با دختر خانمي جوان كنار پياده‌رو ايستاده بودند و صحبت مي‌كردند. پيدا بود كه آشنايي چنداني ندارند. شنيدم كه خانم جوان مي‌گفت: من اصلاً اهل چت كردن نيستم. توجهم جلب شد و دقت بيشتري كردم. خانم ميان‌سال مي‌گفت حالا دو سه بار با هم چت كنيد، چند بار هم تلفني صحبت كنيد تا انشاءالله ببينيم به چه نتيجه‌اي مي‌رسيد. معلوم است چشم‌هاي من كه عاشق خرده‌ فرهنگ‌هاي عامه هستم چطور برق زدند

تكنولوژي در هر فرهنگ كاربردهاي جالب توجه دارد. در ايران سنت‌ها، حداقل در اين چند دهه اخير، اصلاً تغيير نكرده‌اند و ازبين نرفته‌اند؛ فقط تغيير شكل و روش داده‌اند. اينترنت هم، پس از تلفن به خدمت اين سنت‌ها درآمد

البته تكنولوژي تنها در سنت ازدواج به كار گرفته نمي‌شود در سفره های نذری، مراسم عزاداری، مولودی‌خوانی ها و... نيز تکنولوژی سهم بسزايی دارد که در يادداشت های بعدی به آنها خواهيم پرداخت.

 

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  | 

علاقه من به فرهنگ عامه انگيزه‌اي شد تا بالاخره وبلاگي تشكيل دهم و در اين مورد اظهار لحيه‌اي كنم (گرچه واضح است كه لحيه‌اي دركار نيست).گشت و گذاري در وب‌لاگ‌هاي دوستان و ديدن برخي مطالب مفيد و بعضي مطالب دلنشين مرا به فكر نوشتن در اين حيطه انداخت. گو اينكه ادامه دادنش با خداست و تجربه حداقل به خود من نشان داده كه چندان پيگير مسائلي از اين دست نيستم.(منظورم فرهنگ عامه نيست البته كه نوشتن را مي‌گويم). گاه فكر مي‌كنم عدم علاقه‌ام به نوشتن و عشق به روايات شفاهي، منشأ علاقه‌ام به فرهنگ عامه هم شده است. چرا كه فرهنگ عامه ايران نيز به مقدار بسيار ناچيز مكتوب شده است و گويا هيچكس آن را در خور نوشتن ندانسته. آداب و رسوم را مخصوص زنهاي فاميل و افسانه‌ها را خاص كودكان دانسته‌اند و هيچكس زحمت قلم زدن در اين باره را به خود نمي‌دهد. احتمالاً وارد شدن در اين حيطه فرهيختگي و زيبايي و شيوايي گفتار را ازبين مي‌برد!!!!

البته به‌تازگي علاقه‌مندي‌هايي به زبان گفتار جوانان پيدا شده است كه آنهم عقيم مانده است و فقط سرك كشيدني است و فهرستي و ديگر هيچ. يعني دغدغه تحليل زبان‌شناسي و جامعه‌شناسي پشت آن نيست. فقط گاه بعضي واژه‌ها به نظر كسي جالب مي‌رسد، فهرستي تهيه مي‌كند و بعد هم فراموش مي‌شود. (نمونه آن "فرهنگ لغات زبان مخفي" نوشته آقاي مهدي سمائي، يا "فرهنگ اصطلاحات عاميانه جوانان" نوشته خانم مهشيد مشيري)

حيطه فرهنگ عامه در ايران بسيار مهجور مانده است. شايد به اين دليل كه تقريباً هيچ پژوهشگر غربي، به علت ناآشنايي با پيچيدگي‌هاي سنت و زبان عامه و ابهامات و استعارات فراوان آن، و نيز عدم امكان ورود به حيطه‌هاي خصوصي ايرانيان، توانايي وارد شدن در آن را نداشته است؛ وگرنه احتمالاً تاكنون همه اين ريزه‌كاري‌هاي فرهنگي هم كالبدشكافي مي‌شد. و ما جماعت ايراني كه خود منتظريم تا ديگران درباره‌مان بگويند و ما نقل قول كنيم. تنبلي چندين هزار ساله (ارجاع مي‌دهم به گفتارهاي خصوصي صادق هدايت كه علاقه‌مندان نوشته‌هاي او خود منظور مرا خواهند فهميد) و نخوت كهنه آريايي، كه هنر نزد ايرانيان است و بس، باعث اين امر شده است. به هرحال ايران ويج مركز دنياست و اقليم اول، شش اقليم ديگر هم به دور آن حلقه زده‌اند و چشم به آن دوخته‌اند. سري به وبلاگ‌ها و سايت‌هاي فرهنگي و تاريخي كه بزنيد اين نشان كاملاً پيداست.

افتخار به كوروش و داريوش و روايت تاريخ مكتوب به فرمايشات شاهانه، همه اين سايت‌ها و وبلاگ‌ها را پوشش مي‌دهد. و آن هم به يمن تحقيقات كريستن‌سن و داندامايوف و دياكونف و...
من سعي مي‌كنم در اين وبلاگ برخي رسم و رسوم‌هاي گذشته و حال عامه مردم و نيز برخي اصطلاحات و واژگان خاص آنان را با بيان اختلافات و تشابهات در گذشته و حال بيان كنم.

 

نوشته شده توسط منیر قادری در ساعت  | لینک  |